تبليغاتX
دختر افتاب
دختر افتاب
 
|+| نوشته شده توسط مهسا× در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
 روز مادر

روز مادر
 

 باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

خشم لبريز از مهرباني:

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

 

قدرت مندي و جديت:

به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.

 

گام به گام رو به سعادت:

مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.

 

عظمت مقام مادر:

در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».

 

تعالي انديشه در مادر:

حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».

 

تجليل ويژه از مادر:

خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.

 

بلنداي مقام مادري:

استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا  ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».

 

منزلت رفيع مادر:

حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است.

استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»

 

دعا براي والدين:

خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به  دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.

 

گاه نيازمندي:

مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم. 

|+| نوشته شده توسط مهسا× در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
 
مادر

تقدیم به تمام مادرهان دیروز مدرن مادرن امروز مادرن ستم کشی که هنوز سر از سجاده ی ها بر نداشته اند تا روز عزل تقدیم به مادران دخترکان معصومی که الان خود مادر دخترکی یا شاید پسرکی باشند تقدیم شاید به خواهری دل سوخته  تقدیم به همه زن های ایرانی تقدیم به تو خواهر م : 

شب بود

خاطراتی چون دود سیگار

مهو می شد در هوا

از استواری سختی سخن گفتن است

که زیر رگبار حوادث

که زیر سیلی های بی مهری بادهای خزانی

پنج در پنجه مرگ

همجنان بی دریغ بود

ان لبخند بی دریغ مهر

انگاه که میدید لبخندش تنها امید

دخترکی معصوم است

که از ضربه های رقصان دشنام

که آواز بی مهری شهر

سیلی مدام بدمستی روزگار

بی بهر نیست

آه خدایان باستان ایران زمین

آی ای قدیسان یونان

ای خدایگان در زهن ها مرده

آی ای خدیان مصر باستان

من ندار م تاب این سخن گفتن

دیدم چو کوهی پر غرور ایستاد در مغابل خزان بی شرم

چون فهمیده بود

لبخندش در زهن دخترکی

به مانند عروسک ناداشته اش است

و شبها به خیال کوکانه اش می نیشیند

واز مهر بی پایانش خیالش را سیراب می کند

با ان دستان کوچک امیدی که از لبخندی فرا گیر بود

ضرب های مردم ناپاک بی مهر

چشمان هرز گرد و خبیث

پشت دیوار سیاه شب

هراس های ناباوری

که پریشان می کرد

نغمه های نداشته اش را

و لبخند بی دریغ مهری کهنه سال

پای در نورد با مرگ

اما امید در نومیدی بخشیدن

به دخترکی که فردا

سخنها خواهد راند از لبخند چون او

وقتی خسته می شود و دل شکسته

خیالش همچون نسیم مهری می وزد بر تنی خسته

بر تن زنی که دیروز دخترکی بود امروز

مادری

سخن کوتاه بی رنگ

رعشه افتاده در صدا

می لرزند دست و پا

چون بیدی مجنون

در مغابل بادها

از مادر سخن می گویم خواهرم

مادری که لبخندش را

سردی مرگ را هم دوست داشت

از تو بی دریغ ماند اما

تو لبخند بزن

به همه وجود بی مهری ها

که خود مادری امروز

می دانم همه می دانند

همه جاده ها همه شاه راه های زندگی

خسته ی اما

دیروز مادر خسته تر بود نبود؟

اما لبخند بی دریغ مهرش بر لب بود

حتی

در لحظه ی وداع

آری از او سخن گفتم

نامش را فریاد کن

مادر همه چون تو شقایق ها

نامش را بگو

مادر همه اطلسی ها

فریاد کن بگو

مادر همه رازقی ها

کسی تو بهتر می شناسی؟

از مادری که نامش را

خدا وند نهاده

بر روی تمام قدیس ها

کسی که پاکتر بود از آب تمام چشمه سار ها

بس کن سکوت

فریاد کن نامش

بگو

نام مادر همه دخترکان بی رنگ را

بی رنگ

اینم سوپرایز البته امیدوارم قابل داشته باشه فدای همه مادرها هرچی رنگ تو دنیا

|+| نوشته شده توسط مهسا× در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
 روز مادر
روز مادر را به هم ی مادران دنیاتبریک میگم

 

مادر واسم یک چشمه ست یک چشمه ی محبت

مادر واسم یک دنیاست یک دنیای بی منت

مادر واسم یک عشق , یک عشق با صداقت

مادر واسم یک عمر, یک عمر بی نهایت

مادر واسم یک قبله ست یک قبله ی حقیقت

مادر واسم یک راه ,یک راه با سعادت

مادر واسم بمونی تا آخر قیامت

+ نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 16:49 توسط علی بعضی وقتام الهه | 4 نظر

Image hosting by TinyPic
عزيزم؛اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دست هايت برهانم .

و اگر اشك بودم آنقدر مي ريختم تا آهنگ دوست داشتن را برايت بنوازم .

ولي افسوس

كه نه اشكم و نه باران ولي هرچه هستم دوستت دارم .

اي آشناي ديرين

             اي زمزمه ي واپسين حياتم

                                     آفتاب نگاهت را همواره بر من بتابان

اي همسفر؛باش

                               تا هميشه قلبم با نفس هاي وجودت به طپش در آيد

و نامت را براي ادامه ي زندگيم همواره تكرار كنم       

 

|+| نوشته شده توسط مهسا× در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
 
 

 

 

اون شب که "لورل" و "هاردی" جاموندن ...

خنده تلخ  من  از  گریه غم انگیز تر  است
کارم از  گریه  گذشته است   دگر  می خندم
خوش به حالتون که هنوز نعمت اشک رو ازتون نگرفتن.
میدونی روز عاشورا یا شب 21 ماه رمضون، ده دقیقه بیشتر نتونی گریه کنی یعنی چی؟
می دونی بعد قرنی، بری سر قبر رفیقات و اون جا چندتایی رو که تازه سوختن و رفتن پیدا کنی ولی نتونی گریه کنی یعنی چی؟
بعضیا فکر می کنن اشک به مشک بنده.
بعضیا فکر می کنن ما، کار روز و شبمون گریه است!
کاشکی بود!
نه داداش.
میدونی وقتی توی اینترنت، خبر مرگ رفیقاتو ببینی، ولی حتی دریغ از یه بغض ساده گلوگیر، یعنی چی؟
آره حتما میگین:
"خب بی وجدان این قدر گناه نکن که دلت مثل سنگ بشه."
هم راست میگین هم نه.
آخه منم آدمم.
مثل خود شما.
منم دل دارم.
غرور دارم.
شهوت دارم.
ترس دارم.
شجاعت دارم.
هوس دارم.
...
آره راست میگین. با همه اینا ادعام میشه که با شما فرق دارم.
به خدا با شما فرق دارم.
خیلی هم فرق دارم.
هر وقت گناه می کنم، حالم از خودم به هم می خوره.
هر وقت توی محل، روی دیوار نقاشی رفیقای شهیدم رو که ده بیست سال پیش خودم کشیدم می بینم، به حال امروز خودم تاسف می خورم.
حالا که کار به این جا رسید، شما رو به خدا اصلا چهره سیاه من رو تصور نکنین و شخصیت ... م رو در نظر نگیرین.
میگین داره ریا می کنه، بذار ریا بشه.
ما که راحت جلوی همدیگه هر گناهی رو مرتکب میشیم و ادای هر معصیتی رو در میاریم، خب بذار برای یه بارم شده ادای آدم خوبارو دربیاریم.
بذارین یه خواب قشنگ رو که یکی دو سال پیش دیدم براتون تعریف کنم. فقط خدا وکیلی اونایی که شمارم رو دارن زنگ نزنن مسخرم کنن. حالم خیلی خرابه و کاملا توی لکم. حوصله هیشکی رو ندارم. خدایی نکرده چیزی از دهنم می پره و ... اون وقت منو ببرین باقالی جمع کنین!
***
چند وقتی می شد که بدجوری آسمون دلم بارونی شده بود، عقده ها می زدن بر دلم. هر خاطره ای می شنیدم بغضم می گرفت. دلم می خواست خودم رو سر یکی خراب کنم. ولی کسی رو پیدا نمی کردم که آوار به این عظیمی رو تحمل کنه!
یه شب که با همین حال و هوا خوابیدم، توی عالم خواب، شهید عزیز "کرمعلی" رو دیدم.
اسم کوچیکش رو یادم نیست.
یه پسر توپول بود مثل خودم!
خب آدمای توپول هم خودتون که خوب می دونین، همواره خندون هستن و خوش برخورد و شاد!
کرمعلی هم همیشه خنده روی لباش بود. حتی اگه باهاش جر و بحث می کردی، باز با خنده جوابت رو می داد.
چهره ای سبزه، ریشای نو دراومده خوشگل، یه عینک مشکی روی چشماش.
خیلی ازش خوشم می اومد.
همیشه بهش می گفتم:
- اسمت خیلی قشنگه: کرمعلی. هر وقت اسمت میاد آدم یاد لطف و کرم مولا علی می افته.
کرمعلی یه رفیق باحال مثل خودش داشت به اسم "مهدی معماریان".
مهدی لاغر بود و قد بلند. وقتی دو تایی با هم راه می رفتن، بهشون می خندیدم و می گفتم "لورل و هاردی".
بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی ...
(خدا بگم این "کاوه" صاحب وبلاگ "وقتی که …"
kavehfc.blogfa.com  رو چیکار کنه با کامنتی که گذاشت، من رو مجبور کرد تا زیپ دلم رو باز کنم و این چیزا رو واسه شماها بگم. ببخشین اگه بد می نویسم، می سوزونمتون یا بی ادبی می کنم.)

بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی، توی باتلاق های کناره سمت راست جاده فاو به ام القصر، گردانا همین طوری پشت سر هم می رفتن تا یه دوشکا رو که نرسیده به پل "خورشیطان" بود، بزنن که نمی شد.
"گردان شهادت" چهل ویکمین گردان بود که به خط می زد. اون شب تا زیر دوشکا رفتیم ولی ما هم نتونستیم.
وقتی می خواستیم برگردیم
 ... واویلا ... واویلا ....
حساب کنین چهل و یک گردان بزنن به خط یعنی چی؟
یعنی روی اجساد شهدا چهار دست و پا رفتن. بوی خون داغ بینی ات رو پر کنه. دستت بره تو بدن تیکه پاره همرزمات. توی چشمای اون یکی و بین دل و روده اون یکی سینه خیز بری ...
وقتی اومدیم عقب، "مهدی حقیقی" (که یه سال بعد توی شلمچه خودش جاموند) من رو که دید زد زیر خنده.
خنده ... خنده ... خنده ...
با خنده تلخ تر از گریه، گفت:
- دیشب قبل از این که شما بزنین به خط، بچه های گردان حبیب زدن به خط ... خیلی از بچه ها جا موندن ... لورل و هاردی هم جاموندن ...
"لورل و هاردی هم جاموندن ..."
لورل و هاردی ... مهدی معماریان و کرمعلی ...
آی خدا چه دل سنگی به من دادی!
***
داشتم از خوابم می گفتم. اصلا این عادت بده منه که آسمون و ریسمون رو به هم می بافم.
شب با همون حس و حال بغض خوابیدم.
توی عالم خواب، یهو کرمعلی رو دیدم.
هیکلی درشت توی لباس بسیجی.
مثل همیشه خندون و خوش برخورد.
می دونستم شهید شده. متوجه بودم کجا رفته.
یه نور خیره کننده از پشتش می زد که چشمام طاقت دیدنش رو نداشت.
ولی می دونستم یه نور قشنگیه که من نباید ببینمش.
احساس خودم این بود که اون نور خداست.
واسه همین هم می ترسیدم، شرمم می شد، نه نمی دونم چی بود که نمی تونستم نگاش کنم.
فقط سرم رو گذاشتم روی کتف و بازوی کرمعلی و شروع کردم به ...
چقدر هوا بارونی شده بود.
- آخیش چقدر باحالی ...
کجا بودی کرمعلی؟
دلم خیلی هواتو کرده بود.
اخه کجایین بی معرفتا؟
من که دق کردم.
نباید یه سر به ما بزنین؟
...
من می گفتم، اشک می ریختم، سبک می شدم.
کرمعلی ولی زیر چشمی منو نگاه می کرد و همون جوری می خندید.
یه دفعه یادم اومد این جا بهترین جاییه که میشه ناگفته هارو، اون چیزایی که اگه جلوی دنیایی ها بگی مسخره ات می کنن، گفت:
- کرمعلی ... تو رو به همون قسم ...
و هی با چشمام به پشت سرش و اون نور اشاره می کردم.
- کرمعلی ... بهش بگو که من ...
تو رو به خودش قسم بهش بگو که من اون روزایی که با شماها بودم ... این جوری نبودم . من این قدر گناه نمی کردم. زمونه منو این جوری کرده ...
تو رو خدا کرمعلی ...
ازش بخواه ...
بهش بگو ...
جان من بهش بگو که منو با وضعیت امروزم مجازات نکنه ... حساب امروز من از دیروزم جداست ...
کرمعلی ... قربون اسمت برم ...
بهش بگو من امروز این جوری شدم ... حساب دیروزم از امروزم جداست ...
بهش بگو ...
***
آخیش چقدر سبک شدم.
کجا می تونستم خودم رو ول کنم، گریه کنم و این قدر سبک بشم؟
کرمعلی هم فقط خندید و گفت باشه.
- باشه.
قربونت برم کرمعلی.
قربون صاحب اسمت.
قربون همه اونایی که واسش اشک می زیزن.
(فردا صبح که از خواب پاشدم، همه متکام از اشک خیس خیس شده بود.)
یاد "مجید لطفی" بخیر که همیشه می گفت:
چه خوش است که نفس روحم برسد به مطمئنه

برسم   به   عرش  اعلا   و   شود   خدا   کنارم
...
و یک عصر نیمه سرد زمستونی، بهمن ماه سال 64 توی اردوگاه بهمنشیر، توی یه بمبارون سنگین هوایی، مجید رفت به عرش اعلا و اصلا نگاه نمی کنه این پایین، توی این بیغوله دنیا چه خبره؟

خاطرات جبهه
 
|+| نوشته شده توسط مهسا× در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
 زندگی نامه الیور هاردی
                                                             OLIVER NORUELL HARDY

الیور نورول هاردی در هجدهم ژانویه 1892 در هارلم در جورجیا آمریکا به دنیا آمد.او در دانشگاه ایالتی جورجیا در رشته حقوق تحصیل می کرد و در فواصل بین درس ها در کنسرواتوی موسیقی آتلانتا آواز می خواند. در خانواده ی او هیچ پس زمینه ی نمایشی مانند لورل وجود نداشت ، اما نمایش در خون او بود. الیور مدتی حقوق خواند و مدتی نیز به طور جدی آواز را دنبال کرد ( او صدای خوبی داشت که بعدها در برخی فیلم ها مورد استفاده قرار گرفت.) تا در سال 1910 با افتتاح یک سالن تئاتر در میلد گویل جورجیا به سینما علاقه مند شد و سپس با کمپانی لوسین فلوریدا شروع به کار کرد. یکی از نقش های دو نفره ی متعددی که او در آن ظاهر شد سگ خوش شانس بود که نقش کوچکی در مقابل لورل داشت. این ماجرا تقریبا یک دهه قبل از آن بود که این دو دوباره با هم همبازی شوند. او در نقش های چاق بسیاری بازی کرد و در سال 1926 به استخدام هال روچ در آمد. در فیلم های اولیه اش با نام های نورول هاردی ، بیب هاردی ( لقبش در کودکی ) ، الیور بیب هاردی و الیور نورول هاردی بازی می کرد و پس از پیوستن به روچ نام الیور هاردی برای او تثبیت شد.

شخصیت سینمایی هاردی به قول خودش کمی برآمده از شخصیت واقعی او و کمی نیز متاثر از داستان مصور هلپ فول هنری بود. هاردی از شخصیت خود ، خلق و خوی جنوبی و ویژگی هیکلش را گرفت. درون شخصیت تنومند او قلبی مهربان قرار داشت. دیگر مشهور است که لورل مغر متفکر آثار بود و هاردی پس از بازی معمولا به سراغ گلف می رفت( و البته نصف لورل نیز حقوق می گرفت!)شخصیت ها و روابط سینمایی آن دو در خلال 27 فیلم کوتاه بین 1926 تا 1929 شکل گرفت. بعد از بازی در فیلم سوپ اردک این دو به بهترین جفت کمدین تاریخ سینما تبدیل شدند.بعد از بیش از دو دهه موفقیت آمیز در کنار استن، الیور بدون استن در فیلم های (1949)Riding High و Fighting Kentuckianظاهر شد.

  الیور هاردی در 7 آگوست 1957 چشم از جهان (1950)فرو بست.

 


لورل و هاردی نخستین زوج های موفق کمدی بودند که رابطه شان بارها مورد تقلید قرار گرفت و هیچ گاه با آن کیفیت تکرار نشد. مخاطبان آنها از کودک تا بزرگ را در بر می گیرد. چاق / لاغر / خودنما / ابله / بالغ / کودک / برتری طلب / دون پایه و...

آنها واقعا با هم خنده دار بودند. طنز پیکرشناسی آنها یعنی خنده خاموش ، چشمان نمناک و موهای سیخکی و هم چنین شکم بر آمده ، لباس های تنگ و چهره بیانگر هاردی به عنوان عواملی خود به خود خنده دار است. ضمنا بر خلاف بیشتر گروه های کمدی ، آنها هر دو به یک اندازه خنده دار بودند که به قول هال روچ ، تهیه کننده موفق ترین آثار آنها دستاوردی بسیار مهم بود ، زیرا ظرفیت هر شوخی را تشدید می کرد.

روچ مثال می زند: اگر کمدینی در گودال بیفتد احتمال یک خنده وجود دارد اما اگر لورل و هاردی ( معمولا هاردی) بیفتد احتمال سه خنده وجود دارد: به خود موقعیت ، به چهره ی درد کشیده ی هاردی و به چهره بی گناه لورل. به نظر هم می رسد لورل و هاردی مدام در حال تسویه حساب از یکدیگرند. انها بدون هم از عهده کاری بر نمی آیند و با هم نیز آن را خراب می کنند.

لورل و هاردی از هم تفکیک ناپذیرند و به طور فردی معنا ندارند. هاردی متواضعانه هیچ گاه خود را به تنهایی خنده دار نمی دانست و از این بابت خود را وامدار لورل می خواند.

همسرش می گوید: او هرگز خود را کمدین فرض نکرد و از این تلقی مردم در شگفت بود. آنها در آغاز ، شخصیت های ساده داشتند: مثلا  کراوات کوتاه هاردی هنگام خجالت کشیدن آن را تکان می داد یا حرکت خود نمایانه دستانش وقتی می خواست رانندگی یا امضا کند ، برای مردم بسیار دلپذیر بود. همچنین با نگاهی که از سر استیصال به دوربین می انداخت.

                      

|+| نوشته شده توسط مهسا× در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
 عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهسا× در سه شنبه دوازدهم تیر 1386  |
 هنر

انسانها هنر را برای تسکین خود برگزیده‌اند ، چه هنرمندان و چه مخاطبان اثر هنری در هنر مایه آرامش می‌جویند .
آنچه در هنر به نظر اصل است ،‌ زیبایی است . هرچند در هرزمانی زیبایی را به شکل‌های مختلفی درک می‌کنند.

بعضی هنر را آینه واقعیت‌های موجود درجهان از طبیعت تا زندگی آدمها به حساب می‌آورند .
یعضی زمانی نام هنر را بر چیزی میگذارند که سازنده‌ اش با آن احساس آرامش کند و آنچه در نظر دارد به تمامی بیان کرده باشد .
بعضی می‌گویند ؛ اگر مخاطب به درستی نفهمد که هنرمند چه می‌گوید ،‌ اثر چه ارزشی می‌تواند داشته باشد .
بعضی از شکل اثر حرف می‌زنند که اگر اثر هنری از قواعد و شکل درست هنر پیروی نکند ،‌ یک اثر هنری خلق نکرده است .
اما اکنون همه این گروه‌ها بعد از قرن‌ها بحث می‌دانند که اثر هنری درواقع همه اینهاست . و تک تک این گروه‌ها حق دارند ولی بدون بقیه ناقص هستند .

بسته به آنکه هنرمند چه ابزاری را برای بیان هنرش انتخاب کند ،‌ هنرها شاخه‌های مختلفی را تشکیل داده‌اند.
همچنان که باید بدانیم بعضی سخن‌ها را فقط با بعضی ابزارها می‌توان گفت . مثلا شاید هیچوقت نتوانیم ،‌صرفا از روی یک شعر حافظ یک فیلم سینمایی بسازیم ، ‌زیرا حافظ با دقت مطلبی را انتخاب کرده که صرفا با شعر بیان می‌شود . د راین صورت این اثر برای همیشه بصورت یک شعر باقی‌ است و هیچکس خود آنرا به زبان دیگر در‌نمی‌آورد . و لی شده است که یک اثر هنری با یک ابزار دیگر بیان بسیار زیبایی به ‌خود گرفته است .
اما همچنان که گفته شد ،‌اصل در هنر زیبایی است . باهر ابزاری که می‌طلبد ،‌باید چیز زیبا را خلق کنیم و آنرا به جهان و آدم‌ها هدیه کنیم . این می‌تواندبرای همیشه ماندگار باشد. مانند مجسمه سازی در دوره‌ای از یونان یا نگارگری دوره عباسی در ایران .



img/daneshnameh_up/2/2d/theatre002-small.jpg
یکی از مسائل مهم در هنر امروز بصری شدن بیش از اندازه آن است ،‌بصری شدن یعنی آثار هنری از راه دیدن در ما تاثیر می‌گذارند . امروز هر کسی می‌داند که معنی یک قلب ، عشق است . یا همه وقتی تصویر میکی ماوس رامی‌بینیم ،‌در حالیکه بکلی با یک موش واقعی فرق می‌کند آنرا تشخیص میدهیم . همچنانکه بسیاری از رنگها تاثیرات خاصی روی بیننده خود می‌گذارند.این کاری است که هنرمندان در طول قرن‌ها انجام داده‌اند . و همچنان هم معانی جدیدی را در ذهن ما می‌کارند .
هنرهای بصری به انواع مختلفی موجود هستند . اما باید بدانیم که همیشه هنرها درهم تاثیر میگذارند و گاه از هم جدا میشوند . یک عکاس می‌تواند از یک نقاشی ایده عکس بگیرد ،‌یا نقاشی با شنیدن یک موسیقی به فکر کشیدن یک تصویر بیافتد . یا طراحی صحنه از نقاشی ساده پرده‌ها شروع کند ولی آنقدر دور شود که از دل آن نورپردازی ،‌ طراحی لباس و رشته مجزایی بنام طراحی صحنه شکل بگیرد .
همچنین بسیاری از رشته‌ها نه بصورت غیر مستقیم با هنر در ارتباط هستند ‌،مانند معماری که یک رشته مهندسی به حساب می‌آید ولی معمارباید یک هنرمند خوب هم باشد ،‌ یا سینما بصورت عکس علاوه برآنکه هنر است با مسائل فنی و تکنیک های فنی دست و پنجه نرم می‌کند .
درهر زمینه‌ای سعی برآن شده علاوه برآنکه توضیحات به سادگی ارائه شود ،‌ولی یک قسمت برای دوستانی که علاقه‌مند هستند درآن رشته دست به تجربه‌های شخصی بزنند، ‌در نظر گرفته شود. راهنمایی‌های سریع و فقط برای این دسته از دوستان جدا از مطالب اصلی آورده می‌شود .
دایره رنگ

img/daneshnameh_up/e/ef/mainart.jpg

|+| نوشته شده توسط مهسا× در سه شنبه دوازدهم تیر 1386  |
 
صدايش را می​شنوم که می​گويد:
"هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد..."

اما من از رفتنت غصه خوردم.
وقتی رفتی قلبم گرفت.
و بغضم...

|+| نوشته شده توسط مهسا× در دوشنبه یازدهم تیر 1386  |
 
به من نگاه کن واسه یه لحظه

نگات به صدتا آسمون می ارزه

من ازخدامه بکشم نازتو

تا بشنوم یک لحظه آوازتو...


__________________

|+| نوشته شده توسط مهسا× در دوشنبه یازدهم تیر 1386  |
 
 
بالا